تبلیغات
آموزش ابتدایی پایه دوم - داستان های زیبا
 
آموزش ابتدایی پایه دوم

سعید و سعیده سوار بر سفینه زمان شده بودند. این خواهر و برادر می خواستند از قرن پانزدهم هجری قمری به چهارده قرن پیش سفر کنند. آن دو تصمیم داشتند به دورانی برگردند که رسول خدا در آن زندگی می کرد. سعید و سعیده می خواستند به اولین سال های حکومت اسلامی بازگردند و گزارش مفصلی از ماجرای غدیر خم را برای بچه های قرن بیست ویکم گزارش کنند.

پنج، چهار، سه، دو، یک. . .بالاخره سفینه زمان از ایستگاه مرکز تحقیقات تاریخی به گذشته دور پرتاب شد. کودکانی که در ایستگاه ماهواره ای حاضر بودند با اشتیاق تمام این سفر جذاب و پرماجرا را دنبال می کردند و به طور دائم با دو زمان نورد در ارتباط بودند.

سعید و سعیده سواربر سفینه کوچکشان به سال دهم هجری سفر نمودند. زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه وآله و سلم) آخرین ماه های زندگی خویش را پشت سر می گذاشت و می خواست که آخرین حج خود را به انجام برساند.

مدتی گذشت. ناگهان سعید ازداخل سفینه برای ایستگاه تحقیقاتی پیامش را این گونه مخابره کرد." بچه ها سلام. اکنون من از سرزمین وحی برای شما گزارش می کنم. حضرت محمد( صلی الله علیه وآله و سلم) مراسم حج را به پایان رسانیده وبه همراه کاروانی از حجاج در حال بازگشت به مدینه هستند. از این بالا کاروان های زیادی را مشاهده می کنیم که با فاصله های کمی از یکدیگر در حال حرکت به سوی سرزمین های مختلفی می باشند.

هم اکنون رسول خدا به محلی رسید که به آن غدیرمی گویند. اینجا محلی است که کاروان های حجاج از یکدیگر جدا می شوند وهرکدام به سمت سرزمینی می روند. اینجا مثل یک چهارراه است. در غدیر برکه ای از آب زلال وجود دارد که دور تادورش را جمعیت حاجیان در برگرفته اند.

کودکان جهان در پایگاه تحقیقاتی بی صبرانه منتظر اخبار جذاب تری از غدیر خم هستند و گزارشات لحظه به لحظه از غدیر را پیگیری می کنند.پس از مدتی سعیده با شور و شوق فراوانی می گوید:هم اکنون فرشته وحی بر پیامبر نازل گشت وبه او گفت: ای پیامبر آنچه که از طرف خدا فرستاده شده به مردم ابلاغ کن و اگر ابلاغ نکنی رسالت خود را تکمیل نکرده ای.

 

سعید با خوشحالی ادامه می دهد: الله اکبر! این همان آیه شصت و هفت از سوره مائده است.

ایستگاه تحقیقاتی حال و هوای دیگری دارد. سعیده  در ادامه گزارش می گوید:اکنون رسول خدا فرمود: من همین جا می مانم. حاجیانی که از راه نرسیده اند باید به اینجا برسند و آنانی که از این محل رفته اند باید هرچه زودتر به غدیر برگردند.

سعید گزارش می دهد: به فرمان پیامبر حدود صد و بیست هزار نفر از مسلمانان در محل غدیر اجتماع کردند. این جمعیت در تاریخ اسلام واقعا بی سابقه است.

کودکان جهان سکوت کرده اند و در این مدت با دقت به گزارشات گوش می دهند.کم کم واقعه غدیر خم به صورت صحیحی برای آنها بازگو می شود: رسول خدا بر روی جهاز شتران بالا رفته اند و پس از حمد و ستایش خدا دستور می دهند حضرت علی علیه السلام در کنار ایشان قرار بگیرد. سپس دست حضرت علی علیه السلام را در دست گرفته و جلوی چشمان صد و بیست هزار نفر بالا می برد و می گوید: ای مردم بدانید:

هرکس تا امروز من ولی و سرپرست  او بوده ام، از این به بعد این علی  ولی و سرپرست اوست. این حکمی است از طرف خدا  که علی امام و وصی پس از من است و امامان امت از فرزندان او هستند.

سعید ادامه می دهد: الان پیامبر اعلام می کند: خداوندا! کسانی که علی علیه السلام را دوست دارند، دوست بدار وبا دشمنان او دشمن باش. خدایا! یاران علی علیه السلام را یاری کن و دشمنان او را خوار و ذلیل گردان.

سعیده می گوید: اکنون لازم است که با سفینه مدت سه روز دیگر را در زمان حرکت کنیم. حالا سه روز

از ماجرای غدیر خم گذشته است و هنوز زنان و مردان مسلمان به طور جداگانه درمحل غدیر حضور دارند و با علی علیه السلام بیعت می کنند. مسلمانان در این روز با گفتن کلمه یا امیرالمومنین به ایشان دست می دهند.

سعید می گوید: در چنین روزی دوست و دشمن با علی علیه السلام بیعت کردند وبه او تبریک گفتند.حاضرانی که دراین روز شاهد ماجرا بودند رفتند تا طبق وظیفه برای غایبان  این واقعه را تعریف کنند. خدا کند که فراموش نکنند و سفارشات پیامبر را جدی بگیرند زیرا خداوند پیمان شکنان را در هم می شکند.

با معرفی حضرت علی علیه السلام وامامان از فرزندان او از سوی خداوند و اطاعت مردم از ایشان دیگر انسانها به سوی زشتی ها نمی روند وهیچ گاه از مسیر درست دور نمی شوند و منحرف نمی گردند.

پس از گزارش این ماجرا سفینه زمان پیما با دو زمان نورد خود در روز عید غدیر خم به ایستگاه تحقیقات فضایی بازگشتند و از سوی کودکانی که در ایستگاه مستقر بودند مورد استقبال قرار گرفتند و آن روز را به جشن و شادمانی پرداختند.


==============================================

==============================================

 
  • توپ من و سر بابام

من و بابام داشتیم کنار خیابان توپ بازى می‌کردیم. یک بار من توپ را با پا زدم. توپ از وسط پاى بابام گذشت و افتاد توى یک چاله گود.

AWT IMAGE
  بابام رفت توى چاله تا توپ را بیرون بیاورد. من کنار چاله ایستاده بودم تا بابام توپ را بیرون بیاندازد.
AWT IMAGE

  ناگهان چشمم به توپ افتاد. از ذوقم لگد محکمى به توپ زدم. همان وقت بابم را دیدم که با سر باد کرده، توپ در دست، از چاله بیرون آمد.

AWT IMAGE

  دلم خیلى سوخت. سر بابام را به جاى توپ گرفته بودم. از کار بدى که کرده بودم هم خجالت می‌کشیدم و هم براى بابام غصه می‌خوردم. گریه‌ام گرفت، ولى بابام خندید و مرا بغل کرد و به خانه برد.

AWT IMAGE
=========================================================

داشتم توى اتاق مشق می‌نوشتم. کارم که تمام شد، کیف و دفترم را جمع کردم. ولى یادم رفت که دوات را هم بردارم. دوات برگشت و مرکب آن روى فرش ریخت.

  بابام آمد تا مرا براى کار بدى که کرده بودم، تنبیه کند. فرار کردم. من دویدم و بابام دوید. عاقبت، بابام مرا گرفت.

AWT IMAGE

  ولى تا خواست کتکم بزند، دید پشت شلوارم پاره است. گفت: همین جا باش تا بروم و سوزن و نخ بیاورم و شلوارت را بدوزم.

AWT IMAGE

  من همان جا ایستادم. بابام رفت و سوزن و نخ آورد. اول شلوارم را دوخت .بعد هم با دقت، زیادى نخ را با قیچى برید.

AWT IMAGE

  آن وقت، کارش که تمام شد، مرا براى کار بدى که کرده بودم تنبیه کرد. بابا همیشه می‌گوید: هرکارى به جاى خودش!

AWT IMAGE

============================================================


درباره وبلاگ


مهستا قائلی آموزگار پایه دوم مجتمع آموزشی علوم پزشکی شیراز، کارشناس مهندسی مواد هستم. اما با توجه به علاقه ای که در خود به تدریس یافتم با گذراندن دوره های کامل آموزش و پرورش تمام تلاش خود را در اعتلای سطح آموزشی ودر کنار آن تربیت اجتماعی عزیزان شما بکار خواهم بست. باشد شما هم با گذاشتن نظرها و پیشنهاد های خود مرا هرچه بیشتر یاری دهید.
mghaeli.op@gmail.com

مدیر وبلاگ : مهستا قائلی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :